فصل دلتنگی

پسربچه ای که میشناختم
نویسنده : فاطمه - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ آبان ،۱۳۸٩
 

صدای برخورد یک توپ پلاستیکی در تنهایی کوچه، چشمانم پسربچه ای را دنبال میکند که در شور کودکی اش غرق شده است و بی اراده یاد پسربچه ای می افتم که میشناختم، یاد آن دو چشم درخشان که در اوج کودکی به دنبال یک ماهی قرمز درشت حوض حیاط مدرسه ای را با نگاه ساده اش میپیمود و از آبی آب رنگ نگاهش اینقدر آبی بود، یاد پسربچه ای که در صدر بچگانه دوستانش چون سروی ایستاده است، فرمانده ای که از کودکی یاد میگیرد چگونه میتوان رهبری توانا بود، توپ پلاستیکی تا انتهای کوچه میدود و ذهن من با یاد دویدن پسربچه رویاهایم تا انتهای کودکی میرود و برمیگردد. پسربچه من با نگاهی معصوم از کلاس درس بیرون میرود، جایی در میان دو حیاط و من نمیدانم در یک ثانیه کجا غیبش میزند،‌دنگ دنگ ضربه های ساعت، روزهایی که از پی هم پر میگیرند و میگذرند، یک سال، دو سال و سالی از پی سالی دیگر، پسربچه من قد میکشد، هر سال به قدر یک سال بزرگتر میشود، به قدر یک سال از دنیای کودکی اش فاصله میگیرد، پسربچه من مردی میشود اما هنوز چشمانش نگاهی گرم و معصوم را دارد، هنوز هم در نگاهش میتوان معصومیت یک کودک را دید، پسربچه من هنوز وقتی ناراحت است بغض میکند، پسربچه من هنوز وقتی دلش میگیرد مهر سکوت بر لب میزند و در خاموشی خود فرو میرود، پسربچه من هنوز هم وقتی کبوتر دلش پر پرواز میگیرد در چشمان سیاهش داغی باران را دارد، پسربچه من هنوز هم وقتی میترسد دستانش چه عجیب میلرزند، پسربچه من هنوز هم وقتی قهر میکند نگاهش را میدزد، هنوز وقتی شوخی اش میگیرد مثل کودکی صندلی اش را به جلو و عقب تاب میدهد، هنوز وقتی یک سوال دارد با صدایی آرام میپرسد: میتوانم یک سوال بکنم؟ پسربچه من هنوز وقتی لج میکند کودکانه دم از رفتن میزند، پسربچه من گاه درعین جدیت بازی اش میگیرد، پسربچه من هنوز از اینکه فکرت را بخواند،‌گاه سرکارت بگذارد لذت میبرد، پسربچه من هنوز هم وقتی میخواهد فکرش را پنهان کند خستگی را بهانه رفتن میکند، پسربچه من هنوز هم از خوردن یک بستنی سرد غرق لذت میشود، گاه دو بستنی و گاه حتی سه بستنی! پسربچه من هنوز وقتی دروغ میگوید نگاهش را به جایی دیگر میدوزد، هنوز هم خداحافظ را جای سلام و سلام را جای خداحافظ میگوید، هنوز هم در یک زمان فکرش هزارجا میرود و برمیگردد، هنوز هم به وقت کار بازی اش میگیرد! پسربچه من هنوز هم وقتی خوشحال است دنیایی را به شور می آورد.

پسربچه من اما قد کشیده است، پسربچه من یاد میگیرد گاه تلخ باشد، گاه با کلمه ای دریایی را طوفانی کند،‌ پسربچه من اما هنوز وقتی باران می آید دوست دارد بدون چتر زیر باران برود،‌ پسربچه من شعر سهراب را میداند: چترها را باید بست، زیر باران باید رفت، پسربچه من شعر میخواند، عرفان میداند، گاه یک جمله شاعرانه ولی کوتاه بر زبان می آورد، پسربچه من آواز میداند، ساز را جزئی از زندگی میداند، پسربچه من غزل را بخاطر غزل بودنش غزل میداند و طنز را بخاطر طنز بودنش طنز میداند، پسربچه من دوست دارد که طنز را با سخنی نغز کند، پسربچه من چه شیرین داستان میگوید، پسربچه من از دیدن یک تائتر خوب لذت میبرد، گاه دوست دارد خود تائتر بازی کند و آنقدر واقعی بازی میکند که باورت میشود! پسربچه من دیواری را میشناسد که به وقت دلتنگی به کنارش میرود و اگر بگویی او را دیده ای زیرش میزند، پسربچه من از دیدن یک اجتماع کوچک هیجان زده میشود و حس کنجکاوی اش گل میکند، پسربچه من اما عجیب مودب است، آداب دانی اش گاه کفرت را در می آورد، پسربچه من صدای نفس کشیدن کوه را میفهمد، قدکشیدن گیاه را دوست دارد، هر شب چند صفحه کتاب میخواند، پسربچه من اگر خوابش نمی آید عرفان میخواند، پسربچه من روزهای غیبتت را بخاطر دارد، احساس را با خطکش و اعداد اندازه میگیرد، پسربچه من گاه ساعتها ترا سرکار میگذارد و بعد تنها میگوید: یعنی زمان اینقدر زود گذشت! پسربچه من ساعتها در اینترنت گشتن را دوست دارد، پسربچه من اما دلش از شنیدن یک قصه تلخ میگیرد، از دیدن یک کودک گرسنه چشمانش پردرد میشود، گاه مدافع پروپا قرص محیط زیست میشود، پسربچه من هر حرفی را که بخواهد خوب بخاطر میسپارد، گاه یک حرف را فقط یکبار میزند و اگر تا فردا هم التماسش بکنی تکرار نمیکند، پسربچه من تا دلت بخواهد در هر نقطه ای دوستی دارد، گاه با دیدن تگرگ میخواهد نمازشکرگزاری بجای آورد، پسربچه من گاه آنقدر عوض میشود که دیگر نمیتوانم او را بشناسم.


 
comment نظرات ()
 
شبهای غریب
نویسنده : فاطمه - ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٩
 

 

 

همیشه خلوت و سکوت شب آرامم میکرد، همیشه نجوای هزار نقطه نورانی در دامان سیاه آسمان هزار کورسوی امید بر دل خسته ام میشد، همیشه ماه بر سرم دست نوازش میکشید، حتی از پشت ابرهای سیاه اندوه بر صورتم بوسه میزد، اما امشب شبی است که آرامش ندارم، شاید مدتها است دیگر سکوت شب برایم سرود غریبانه شباهنگام نیست، در این سکوت هزار حرف نگفته است و من تاب حمل این همه حرف را ندارم، دیگر از آن هزار هزار کورسوی امید یک باریکه نور هم نمانده است، آری شب است، شبی سرد و تاریک، سرد نه از سرمای هوا بل از سرمای تنهایی و تاریک نه از نبود ماه بل از تاریکی تنهایی و من امشب نمیدانم سر دردناکم را بر دامان کدام مهربان بگذارم تا آرام شوم.

زمانی فکر میکردم دوست داشتن الفبای زندگی است امروز میبینم دوست داشتن تنها سوختن است، من با حرف حرف این دوست داشتن سوخته ام، از شرار هر نفسش خاکستر شده ام و با این همه باز هم تمام نشده ام، دوست داشتن اما واژه غریبی است،‌ زمانی فکر میکردم دوست داشتن طعمی به شیرینی عسل دارد حال میدانم گاه دوست داشتن تلخی زهر را بر کامت مینشاند، با دوست داشتن جوانه زندگی در دستان بی تاب زمان میروید، با دوست داشتن تا مرز نابودی میروی و باز میمانی، گاه دوست داشتن زنجیری میشود بر دستان خسته ات، گاه دوست داشتن زندانی میشود بر نگاه خسته ات و با این همه دوست داشتن چنان ترا با خود میبرد که گاه با یک نگاه تمام بار اندوهت را از یاد میبری، اما دوست داشتن طپش جوانه گندم در دستان بیرحم باد است، دوست داشتن رقص دانه ها ی برف در نگاه داغ خورشید است، دوست داشتن نوازش باران در چشمان پرتنهایی است و با این همه دوست داشتن یعنی اوج باورهایت،‌ شاید یعنی بهانه نفسهایت.


 
comment نظرات ()
 
عطر سرخ سیب
نویسنده : فاطمه - ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٩
 

 

 

زیر درخت بید آشنایش مینشیند، دستانش را آرام دور زانوانش حلقه میکند، نسیم ملایمی در گیسوان پریشان بید میوزد و موهای او در هم آغوشی موهای بید گم میشود، خورشید پنهانی بر صورتش بوسه میزند، یک عصر گرم تابستان است، یادش بخیر تابستانهای کودکی، باد بود و بادبادک و لبخند پسرک شیطان همسایه، خنده هایی که گرم بود، حتی گرمتر از لبان سوزان تابستان.

 کمی آنسوتر جوی باریکی آرام آواز میخواند و او از نجوایش مسافر زمان میشود، اولین باری که او را دید یک روز گرم تابستان بود، یادش هست آسمان کمی ابری بود، درست به وسعت تنهایی کوچکش و او غرق در یک روز تکراری به سوی خانه میرفت، نگاهش خالی بود، درست مثل شیشه پنجره اتاقش که به یک ساختمان بی قواره دراز میخندید، شتاب گامهایش در صدای سنگین ترافیک محو میشد، از یک پیچ با شتاب گذشت و بعد انگار همه چیز ساکت شد.

نگاهش را که بالا آورد دو چشم آبی برویش میخندید، شاید هم سبز بود و شاید خاکستری! از خود پرسید راستی این چشمها چه رنگی دارد و سوالش با شنیدن صدای غریبه بخار شد، تازه متوجه شد بی آنکه خود بداند همانجا ماتش برده و به او خیره شده است. صورتش داغ شد و خود را کنار کشید، اما دوباره بی اراده برگشت و او را دید که میرود، نگاه او نیز در پی اش دوید! نفس عمیقی کشید و ریه هایش را از هوای پرغبار پرکرد، انگار مدتها نفس نکشیده بود. کمی آن سوتر چند رهگذر با تعجب به او خیره شدند.

***

نگاهش عقربه های ساعت را دربرمیگیرد، انگار امروز نمیخواهد تمام بشود، یک دقیقه دیگر میگذرد و باز حرکت کند ساعت، عقربه بزرگ که به عقربه کوچک سلام میکند با عجله کاغذهایش را در کیفش فرو میکند و از کلاس بیرون میزند، نمیداند چرا اینقدر دلش شور میزند. صدای یکی از بچه ها در فرار گامهایش گم میشود. وارد خیابان که میشود نسیم داغی بر صورتش مینشیند. گامهایش خود به خود میروند و او را باخود میبرند. نگاهش به ساعتش گره میخورد نه به آنکه اینقدر کند میگذشت نه به حالا!

یک ضربه سنگین و رها شدن چند گوی سرخ بر زمین! نگاهش از سیبها که دور خود آرام میرقصند بالا میرود و در چشمان غریبه آشنا گره میخورد! طنز نگاهش به او میخندد، حالا هردو بروی زمین خم شده اند و سیبها را جمع میکنند، برای لحظه ای دست هر دو به سوی آخرین سیب دراز میشود، آرام دستش را عقب میکشد، غریبه سیب را برمیدارد و به سویش دراز میکند، دستش را جلو میبرد و سیب آرام در حلقه انگشتانش آرام میگیرد، حالا سرخی سیب و گونه هایش به یک میزان است.

***

روی نیمکت رنگ و رو رفته روبروی کلاس با دستانی گره خورده بر سیب سرخی نشسته است، ورقهای دفترش و بید در میان باد میلرزند، سایه ای بر سایه اش می افتد، نگاهش به سمت صاحب سایه میدود و سیب از دستانش رها میشود! باز هم همان غریبه! به آرامی میگوید: میتوانم بنشینم؟ با تردید سرش را تکان میدهد، حالا دو سایه در سایه بید ایستاده اند.

***

سایه ها در نگاه رنگ پریده خورشید قد میکشند، هر دو بر روی نیمکت نشسته اند، سکوت آشنایی بینشان لبخند میزند، انگار تازه بهم رسیده اند. نگاهشان که به هم می افتد رویاهایشان در هم گره میخورند. مرد لبخند میزند و انعکاس لرزان آن بر لبانش می افتد. سیب سرخ در میان انگشتان مرد آرام گرفته است.

***

نگاهش قاب پنجره را در بر میگیرد، دیگر سیاهی نیست، نقطه های نورانی آسمان نگاهش را پر میکند و او در نجوای آشنایی غرق میشود: من را باور کن! احساس میکند آسمان از همیشه نزدیکتر است، آنقدر نزدیک که تنها کافی است دستانش را دراز کند و آن را در بر بگیرد،  امشب عجیب شوق پرواز دارد. زندگی زیبا است، سیب هست، ایمان هست، مهربانی هست.

***

هفت روز! هفت! فاصله خوشبختی و بدبختی! مرز ماندن و رفتن! هفت روز گذشته است. هفت روز بیخبری! هفت روز کشمکش! هفت روز است که دیگر زندگی سلامش نمیکند، هفت روز است که دیگر پنجره احساسش را کسی باز نمیکند، هفت روز است که آشنای لحظه ها را ندیده است. در زیر نیمکت تنها یک سایه ایستاده است.

***

به عادت گذشته روی نیمکت مینشیند، یکشنبه است. همیشه یکشنبه ها دو سایه در زیر نیمکت تاب میخورد. سوالهای ریز و درشت در آسمان ذهنش سو سو میزند. سرش بیش از همیشه تیر میکشد، نگاه ملتمسش را به آسمان میدوزد. دستی به سویش دراز میشود، نگاه پرسشگرش به نگاه ناشناس گره میخورد: این را یک آقایی دادند.   حالا تنها یک کاغذ، خالی دستانش را پر میکند.

***

کاغذ در میان دستان بیحسش تاب میخورد، چشمان خیسش اما بی توجه به بیتابی کاغذ، خالی تر از همیشه به روبرو خیره شده است. فقط یک جمله کوتاه: مرا ببخش! در گوشهایش هنوز این جمله هست: مرا باور کن! ذهنش در تضاد این دو جمله غرق میشود. خورشید ساعتها است که مرده است و شب آرام در کوچه های خیس چشمانش گام بر میدارد. دستی نامرئی گلویش را میفشارد، برای نفس کشیدن تقلا میکند.

***

هنوز یک عصر گرم تابستان است، یک نیمکت رنگ و رو رفته و سایه ای تنها! بازی شاخه ها و نور، یک لحظه سایه کوچکی کنار سایه زیر نیمکت می ایستد، یک دست کوچک به سویش دراز میشود، از میان انگشتان کوچکش سیب سرخی سلام میکند.

نگاهش در نگاه پسربچه سه چهار ساله ای گره میخورد که به او میخندد، نگاهش آبی است، شاید سبز، شاید هم خاکستری! پسرک دور میشود. سیب سرخ در دستان داغش گرم میشود، زیر لب میگوید: سیب سرخ حوا! دیگران میگویند: میوه ممنوعه!

لبخند پسرک دوباره خالی چشمانش را پر میکند، کسی در اعماق وجودش فریاد میزند: زندگی زیبا است، سیب هست، ایمان هست، مهربانی هست!

 سیب سرخ را به صورتش نزدیک میکند، عطر بهشت میدهد، عطر زندگی! دیگر آدم نیست، دیگر حوا نیست، هرچه هست پر از زندگی است.  


 
comment نظرات ()
 
سقوط باورها
نویسنده : فاطمه - ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٩
 

 

 

 

 

 

روزی که ترا دیدم هنوز آبی آسمان عطر بهشت را داشت، روزی که صدایت را شنیدم شکوفه های لبخند هنوز شیرین بود؛ روزی که دستم را گرفتی گرمای خورشید در من دمید، روزی که چشمانم بارانی شد نفس هایت ساحل غم هایم شد، روزی که ترسیدم شانه هایت تکیه گاهم شد، روزی که صدایم کردی نسیم بهار در گیسوانم چرخید، روزی که در کنارم ایستادی سایه ام بر زمین نشست، روزی که گفتی در کنارم میمانی اولین باورهایم در صداقت کلامت جوانه زد، روزی که مهربانی ات را به من دادی نفسهایم در نفس هایت جاری شد و من آن روز از نگاه تو آسمان را دیدم و من آن روز ترا باور کردم.

 

 و تا رسیدن اولین موج هنوز ترا باور داشتم، آن روز به کنارم نگاه کردم تا از حضورت بمانم، تا بودنت را باور کنم، تا رویایم را تعبیر کنم، اولین موج از راه رسید و تو رفته بودی، بی هیچ حرفی، ساده تر از همیشه، روزی که اولین موج از راه رسید، جوانه های باورم در نگاه سردت برای همیشه غرق شد، شاید آن روز روز مرگ باورها بود روزی که من فهمیدم باورهایم تنها رویایی دور در خواب بود.


 
comment نظرات ()
 
آنچه همیشه در سکوت خواهم گفت
نویسنده : فاطمه - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٩
 

  

 

 

 

 

 

 

 

میخواهم برایت بنویسم برای تو که دریای احساسی؛ میخواهم برایت بنویسم از نگفته هایم اما نمیدانم چگونه بنویسم؛ حال غریبی دارم؛ یک دنیا حرف در لبان بسته ام مانده است و باز نمیدانم از چه بگویم؛ یادت هست؟ همیشه میگفتی برایم حرف بزن؛ حال میخواهم برایت حرف بزنم به اندازه تمام لحظه هایی که در کنارت بودم و خاموش ماندم اما باز هم نمیدانم از چه و از کجا برایت بگویم؛ دلم گرفته میدانم دل تو بیش از من؛ شانه هایم سنگین است؛ میدانم شانه های تو حتی بیش از من سنگین است؛ میدانم جز کوله بار غمی که بر شانه هایت بردوش میکشی؛ غم مرا نیز میخوری؛ ای کاش میتوانستم برای لحظه ای این کوله بار غم را از شانه هایت بردارم؛ ای کاش میتوانستم برای ثانیه ای لبخند را به لبانت هدیه کنم کاری که تو بارها و بارها کرده ای با اینکه در دل خون گریسته ای اما برای من نقش بازی کرده ای؛ ای کاش این سان مرا ضعیف نمیدیدی؛ ای کاش از این همه دریای اندوه به اندازه یک موج نیز به من میگفتی؛ آن سان که در شباهنگام با ساحل میگویی و دلت آرام میشود؛ ای کاش من شب بودم شبی که در آن با خود نجوا میکنی و ای کاش بقدر جاده رو به روی چشمانت با من میگفتی از نگفته ها؛ از نگفته هایی که این چنین روح نازک ترا در خود میپیچد؛ ای کاش کمی هم سکوت را فریاد میکردی؛ میخواهم برایت بگویم پس بگذار برایت از مهر بگویم؛ آری بگذار از مهر بگویم که در یکایک لحظه های بودنت فریاد میکند؛ همیشه نیازی نیست در باغ باشی و سبز شوی گاهی تنها همراهی یک غنچه لرزان هم ترا سبز میکند؛ بگذار از وقتی بگویم که جوانه احساس؛ جوانه زد؛ جوانه احساس در آغوش یک نگاه صاف رویید؛ در ستاره باران آسمان آن آبی صاف قد کشید؛ میخواهم بگویم اما باز هم حرفهایم را فراموش کرده ام؛ میخواهم بگویم اما باز هم ساکت مانده ام، با من چه کرده ای که این چنین در هر لحظه ای ترا یاد میکنم؟ حتی در فرار پرشتاب لحظه ها نامت را باز هم فریاد میکنم؟ زمانی حس میکردم گم شده ام؛ آری من گمشده بودم؛ تو پیدایم کردی؛ تو مرا از خود بیرون کشید با خود به افسانه بردی و بعد در پس افسانه ها به خیال رفتی؛ من اما تجلی لحظه های پاک باران را در باران نگاه تو لمس کرده ام؛ من اما نبض زندگی را در تکرار نفسهای تو درک کرده ام؛ یادت هست گفتم میترسم؟ آری میترسیدم بیش از همیشه میترسیدم نه از آن رو که تومیترسیدی، من از این میترسیدم که به جای من تصمیم بگیری؛ ترس من از این بود که باز هم به جای من نگران شوی؛ ترس من از این بود که باری شدم بر شانه های لرزانت و با این همه هنوز این تویی که مرا آرام میکنی؛ حتی با نبودنت؛ راستی ترا کجا دیده ام؟ شاید در میان لحظه های دور ترا دیده ام؛ شاید صدایت را در نفسهای پاییز شنیده ام؛ میخواهم بنویسم اما باز هم ساکت مانده ام؛ هزار کلمه می آید و میرود و من باز هم ساکت مانده ام؛ تو اما ساکت تر زمن میان لحظه های سرد دویده ای؛ آری ای تکیه گاه جاده های بی عبور؛ تو در سکوت خود غرق گشته ای؛ من اما با واژه های تو زنده میشوم؛ دمی که نباشی چه بد درمانده میشوم؛ میخواهم بنویسم بیش از همیشه میخواهم و بیش از همیشه نمیتوانم؛ میدانم بی ربط تر از همیشه مینویسم؛ اما نمیتوانم که ننویسم؛ زمانی نوشتن مرا آرام میکرد اما حال نمیدانم چرا با هر کلمه ای بر کاغذ می آورم بیش از همیشه دلتنگ میشوم؛ نمیدانم چرا با هر کلمه ای که بر کاغذ می آورم بیش از همیشه نفسم تنگ میشود؛ دلتنگی را اما در چه تصویر میکنی؟ زمانی برایت خواندم دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند...؛ اما نمیدانم چرا دلتنگی های من را چون همیشه حتی باد نادیده میگیرد؛ گویی باد هم دلتنگی هایم را به مسخره میگیرد؛ حال که این کلمات را به دنبال هم ردیف میکنم چشمان تو غرق خواب است چشمان من اما از دوری چشمان تو بی تاب است؛ یادت هست پرسیدی قبل اعتمادی یا نه؟ من اما میگویم تو تکیه گاهی و مگر نه این است که همواره به همه فکر کرده ای و تنها خود را ندیده ای؛ همیشه دلم میخواست در زندگی تکیه گاه داشته باشم شاید تنها چیزی بود که میخواستم داشته باشم؛ تو تکیه گاهم شدی و حال که بیش از همیشه به تو محتاجم از من دریغ میکنی؛ راستی در صدای تو چه رازی بود که چون دریای آرامش بود؟ در سکوت نگاه تو چه حرفی بود که پر از آسایش بود؟ میخواهم بنویسم از تابستان نگاهت که برف اندوه را ذوب میکند؛ از سکوت صدایت که دلم را چنین آشوب میکند؛ گفتم مرا نمیشناسی و باور دارم که مرا نمیشناسی حتی حرفهایم را باور نداری؛ نمیدانم چه گناهی مرتکب شده ام که حتی صدایت را این چنین از من دریغ میکنی؛ مرا زخود میرانی اما من هستم حتی با اینکه تو نمیخواهی؛ باشد مرا زخود بران اما من میدانم که دریای محبتی؛ میدانم که با تو بد کرده ام؛ میدانم که چینی نازک دلت را بد شکسته ام؛ میدانم سهم من همیشه تنهایی است شاید هم کار من همیشه شیدایی است؛ اما من به این تنهایی هم قانعم به اینکه حتی ترا نبینم هم قانعم؛ به اینکه تنها با یادت نفس بکشم هم قانعم؛ این بار دیگر برنخواهم خاست اینبار تنها منتظر میمانم تا لحظه مرگ برسد؛ همان گونه پیش از آمدنت میخواستم تا ابد تنها بمانم؛ گیاه روح من به آب محبت تو  دوباره جان گرفت؛ حال که میروی چون قبل خشک خواهد شد؛ وقت آن است کمی از بار روزهای در راه بکاهم؛ برای وقتی که فقط من میمانم و امیرم؛ سهم من شاید سکوت و تنهایی باشد؛ اما در سکوت و تنهایی هایم همیشه خواهی ماند؛ رویا تنها چیزی است که برایم مانده است؛ تنها چیزی که نمیتوانی از من بگیری؛ آری همان گونه که خودت گفته ای وصف العشق نصف العشق است حتی با خیال سایه ها.  


 
comment نظرات ()
 
هوای باران
نویسنده : فاطمه - ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٩
 

 

 

 

هوای باران کرده ام شاید دست نوازشی باشد بر دستان داغم، شاید صورتم در ترنم آوازش از نو از شکوفه های لبخند پر شود، هوای باران اما با عطر حضور تو پیوند میخورد، سرودش در آفتاب نگاهت جوانه میزند و دریای احساس در من میجوشد. راستی تو کیستی؟ تویی که ندیده ام، تویی که نمیشناسمت و با این همه به من نزدیکی، حتی در لمس لحظه های خواب، ترا شاید در افقهای دور روزهای دور دیده ام شاید در نقش پرواز پرستوها چهره ات را پیش از این ها بارها کشیده ام، من اما صدایت را در عبور دوباره فصلها شنیده ام، من در نسیم حضورت تا به آسمان رسیده ام، من در نبض بودنت باز هم عطر سیب را از بهشت به عمق جان کشیده ام.     


 
comment نظرات ()
 
شبی از میان این همه شب
نویسنده : فاطمه - ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٩
 

 

 

باز هم شب است و من دلتنگ، راستی این دلتنگی هم جزء نفسهایم شده است و مگر نه این است که همیشه دلتنگم،‌ مگر نه این است که هرگاه شب میشود نفسهایم پر از باران میشود و مگر نه این است که عطر یاس مرا با خود میبرد و من هوای شاخه های بید را میکنم که به سان من شاید حتی مجنون تر از من در آغوش باد میلرزد، من اما در دستان باد میلرزم و تو نیستی تا مرا آرام کنی، راستی کجایی؟ چند خورشید بمیرد و چند ماه چشمان خیسم را بوسه بزند تا بیایی؟ امشب ترا بسیار یاد میکنم ، امشب ترا بسیار نام میبرم با اینکه نامت را ندانسته ام، امشب در هر کلمه ای که بر لبان بسته ام میپژمرد لبخند ترا تصویر میکنم، امشب در خلوت تنهایی تنها دیوار اتاق پرتنهایی ام نامت را هزار بار در شعله شمع لرزان چشمانم تکرار میکنم، امشب اما شبی است که بغض رفتن دارم، امشب اما شبی است که از تنهایی پرده پنجره را چون دوستی در آغوش میگیرم، امشب اما شبی است که لبخند و اشک در هم آغوشی هم گم میشوند، امشب اما میخواهم بروم شاید بیش از آنچه همیشه رفته ام و در فرار شتابان ذهنم روزی را بخاطر می آورم که در جاده ای دیگر بیش از همیشه به تو فکر کردم، آن روز تو دور بودی اما من ترا در لحظه لحظه ی نفسهایم داشتم، آن روز تو دور بودی اما من به داشتنت امید داشتم، آن روز تو دور بودی اما من در مرگ هر ثانیه ای که در دستان بی رحم زمان میمرد از امید رسیدنت لبخند میزدم و امشب من در دستان پرخالی ام بیش از همیشه ترا کم می آورم، امشب من در تب انگشتان لرزانم بیش از همیشه حس میکنم که تنها میشوم، اما هنوز در پس تنهایی چشمان پرخالی ام آرزو میکنم، آسمان شبت با لبخند ماه پر از عطر یاس شود، امشب که من ستاره ها را فراموش میکنم از تنها همدم تنهایی ها میخواهم آسمان پرستاره قلب خسته ات را آرام گرداند. شاید در روزی، در جایی، در خاکی دیگر از نو ترا ببینم، امشب هنوز بخاطر می آورم پنجره ای که برویم گشودی لبریزاحساس بود، امشب بخاطر می آورم هنوز آسمان آبی است، هنوز خورشید گرم است، هنوز چشمان خیس پاییز از عشق رسیدن به بهار چنین پررنگ است.

باز یک روز گذشت، در پس پنجره اما باز هم باران است؛‌ دست من میلرزد،‌ یاد نامش اما باز، بر دلم درمان است.


 
comment نظرات ()
 
باز هم زندگی
نویسنده : فاطمه - ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ شهریور ،۱۳۸٩
 

 

زندگی راز عجیبی است، گاه به سرخی یک سیب حوا، گاه به عطر داغ شکوفه های گیلاس درخت همسایه، زندگی گاه طعم باران در چشمان عاشقی تنها است، زندگی یعنی بودن، گاه تا مرز فردا رفتن، زندگی یعنی آب را نوشیدن، از غم قصه ای تلخ باریدن، زندگی یعنی خوب را خوب دیدن، گاه بد را ندیدن، زندگی یعنی عین شعری جوشیدن، قرن ها در سکوت لغزیدن، زندگی یعنی عشق ورزیدن، درد شب را در خواب کشیدن، زندگی یعنی من، تو، او، هستیم، زندگی یعنی مرگ این لحظه، خبر رسیدن آن لحظه، زندگی یعنی دیروز را گم کردن، در لحظه امروز فردا را دیدن، زندگی یعنی رفتن، یعنی رسیدن، گاه تنها در جاده ای ناهموار باز هم دویدن.


 
comment نظرات ()