فصل دلتنگی

اتوبوس
نویسنده : فاطمه/ ج - ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۸
 

اتوبوس دوباره میپیچد، خط ممتد درختان چشمانم را بوسه باران میکند؛ روح لرزانم با لای لایی صندلی خوابش میگیرد، سردی پنجره اما انگشتانم را بد جوری می­لرزاند؛ باورم نمیشود باز هم این جاده؛ جاده ­ای که یک روز با هم از آن گذشتیم؛ باران بر پنجره مشت میکوبد؛ شاید به نبودنت اعتراض میکند.

 


 
comment نظرات ()
 
صحنه
نویسنده : فاطمه/ ج - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸۸
 

 

پرده اول:

زمانی که تنها بودم در کنارم ایستادی؛‌ وقتی که ترسیدم با لبخندت به من گرمی بخشیدی؛ خستگی هایم در نگاه گرمت ذوب شد؛ دنیا روشن شد و من ترا باور کردم.

پرده دوم:

وقتی حرف هایم را کودکانه خواندی، فقط لبخند زدم؛ وقتی به گریه هایم خندیدی، آرام نگاهت کردم، وقتی دم از رفتن زدی  برگشتنت را بدیهی دانستم؛ وقتی اسمم را از دفترت خط زدی، چشم هایم را متهم کردم که اشتباه دیده اند؛ وقتی حتی جای اسمم را پاک کردی، هنوز به تو ایمان داشتم.


 
comment نظرات ()
 
زندگی
نویسنده : فاطمه/ ج - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۸
 

 

زندگی شاید ساده تر از آن باشد که بنظر میرسد و با این همه اما زندگی گاه به پیچیدگی کل تاریخ میشود، زندگی گاه حتی از شعر کودکانه کودکیت نیز تکراری تر میشود و با این همه باز جذاب است، زندگی گاه لبانت را به خنده مهمان میکند، بارها باران را بر کویرت روان میکند، زندگی گاه دادت را در می آورد، و با این همه باز برایت شیرینی قند را دارد، زندگی ترا به بازی میگیرد؛ مستانه خنده شوق سر میدهد، چون عروسکی ترا به هر سو میبرد و با این همه زندگی باز هم دوست داشتنی است.


 
comment نظرات ()
 
آسانسوری به پایین
نویسنده : فاطمه/ ج - ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۸
 

 

داخل آسانسور که شدم برای یک لحظه چشمانم را بستم، مدت ها میشود که داخل این آسانسور نشده ام، درست از زمانی که تو رفتی، آسانسوری که همیشه آمدنت را نوید می داد، همان روزهایی که من به دنبالت بارها و بارها طبقات را می پیمودم، آسانسوری که بعد ساعت ها گشتن آمدنت را نوید می داد و من با چه شوقی طبقات طی شده را از نو طی می کردم، آسانسور به طرف پایین میرود، یاد روز آخر می افتم، داشتیم سر اینکه چه کسی اول وارد شود بحث می کردیم که آسانسور به طرف پایین رفت، تو خندیدی و گفتی: حالا مجبوریم از پله ها بریم و آن روز تنها روزی بود که تعداد پله ها اینقدر کم بود.

عطر آشنایی فضای آسانسور را پر میکند، بی اختیار چشمانم را باز میکنم، غریبه ای در کنارم ایستاده است.


 
comment نظرات ()
 
به سفیدی برف ...
نویسنده : فاطمه/ ج - ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۸
 

 

دانه های برف رقص کنان در هوا می لغزند؛ کنار پنجره می ایستادم و به بیرون خیره می شوم؛ دانه های برف با لبان یخزده پنجره را می بوسند؛ برای ثانیه ای قلب سرد پنجره  گرم می شود؛ آواز دانه ها مرا با خود می برد؛ صدایت را می شنوم که می گفتی: من عاشق برفم!

یادم می آید که آن روز با چه شوقی دستم را گرفتی؛ کنار همین پنجره آوردی و معصومانه گفتی: ببین چه قشنگه! یادم می آید که گفتم: کار دارم و تو گفتی: کار همیشه است!

دستم را دراز می کنم دانه ای رقص کنان دستم را می نوازد؛ از خودم می پرسم: برف را می بینی؟

 


 
comment نظرات ()
 
درخت همسایه
نویسنده : فاطمه/ ج - ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ بهمن ،۱۳۸۸
 

از انتهای پیچ خیابان که گذشتم، بی اختیار نگاهم به سمت درخت آشنایم کشیده شد، درخت آشنایی که بارها در کنارش ایستاده بودم، بارها به وقت تنهایی دستان یخزده ام را به دستان گرم پرشورش داده بودم، درخت آشنایی که گاه به وقت دلتنگی سر بر سینه اش نهاده بودم و از ناگفته ها گفته بودم، درخت آشنایی که بارها در کنارش خندیده بودم، از عطر سیب هایش مست شده بودم، درخت آشنایی که با تک تک خطوط سیمایش آشنا بودم، از تولد هر برگش برگهای خاطراتم را رنگین ساخته بودم، ... .

نگاهم دوباره به سوی جدول کنار خیابان کشیده شد و بغضی گلویم را در خود فشرد، جایی که درخت آشنایم همیشه می ایستاد، با دستانی خالی به من میخندید، درخت آشنای کودکی هایم چه زود مرا ترک کرده بود. 


 
comment نظرات ()
 
خاطرات خیس
نویسنده : فاطمه/ ج - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ دی ،۱۳۸۸
 

 

چشمانم هنوز گرم خواب بود، گاه گاه قطره بارانی صورتم را مینواخت، زمین خیس از نوازش باران، محکم و استوار در زیر گام های مرددم میشکست و من بی اختیار یاد آن روزیافتادم که همچون امروز با صورتی خیس درحالیکه کاغذهای انبوه را در دست داشتم وارد آن اتاق نیمه روشن شدم، همان اتاق نیمه روشنی که بعدها به آمالی دوردست تبدیل شد، همان اتاق نیمه روشنی که در نبض سکوتش نفسهای بیگانه ای آشنا را بر دوش میکشید. یادم می آید که آن روز نیز چون همیشه نگاهت بر صفحه کامپیوتر بود، یادم می آید که با دیدن من سرت را بالا آوردی و با لبخند به من خیره شدی، آرام پرسیدی: بیرون باران می آید؟ و من گفتم: از کجا فهمیدی؟ یادم می آید که گفتی: از صورتت که خیس شده است و اضافه کردی: چه هوای دلپذیری! و من به اعتراض گفتم: دلپذیر است اگر خیس نشوی! و آن هنگام بود که شعر سهراب را خواندی: زیر باران باید رفت! و من برای اولین بار آن روز این شعر را به گونه ای دیگر شنیدم. آن اتاق نیمه روشن هنوز جایی در دل این شهر است و نفسش آغشته از عطری آشنا است، امروز صورتم مشتاقانه باران را در آغوش میکشد، امروز دوباره باران می بارد، اما کسی نیست به وقت باران از سهراب بگوید.  


 
comment نظرات ()
 
رویایی در نهانی ترین خلوت دلم
نویسنده : فاطمه/ ج - ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۸
 

 

امروز دوباره از نو دلم هوای او را داشت، یک سال می­گذرد، یک سال می­گذرد و من باز در فکرش هستم، یک سال می­گذرد و من هنوز نتوانسته­ ام یاد او را که چون پیچکی بر دلم پیچیده است و با هر نفسم گره خورده است از دل بیرون کنم، یک سال می­گذرد و هنوز از یادآوری روزهایی رنگ می­گیرد که نشان از حضور او دارد، یک سال می­گذرد و من هنوز با هر بارش باران یاد آن شب بارانی می­افتم، یک سال می­گذرد و من به هر گوشه ای که می­نگرم او را به یاد می­ آورم، یک سال می­گذرد و من هنوز نفهمیده­ ام که به جرم کدام گناه ناکرده دلم چنین شکست، یک سال می­گذرد و من هنوز هرگاه به دریا می­نگرم صدای او را در گوش می­شنوم، یک سال می­ گذرد و من هنوز نمی­توانم تصویر کسی که آسان تصویرم را در هم شکست خط بزنم، یک سال گذشت و چه آسان گذشت، یک سال گذشت و چه تنها شدم، یک سال گذشت و رویایم چه زود کابوسی تار شد، یک سال گذشت و من هنوز عطر بودنش را در هر کلمه­ ای بر کاغذ می­ آورم با تمام وجود حس می­کنم. یک سال گذشت و سالی دیگر به نیمه رسید، هر روز با نوازش خورشید بیدار می­شوم و شب با نغمه سرود ماه به خواب می­روم، روزها همان روزها هستند و شب­ها همان شب­ها، گویی تنها من حس می­کنم گم شده­ ام و جز آن زندگی همچون گذشته چون رودی خروشان ره می­ پیماید.

گاه با خود فکر می­کنم به راستی خواب ندیده­ ام، اما کتاب خاک­ آلودی که در کنار میزم به من می­خندد یادآور آن است که گرچه همه چیز تنها به خیالی بیش نمی­ ماند ولی به راستی رخ داده است، به راستی من او را دیده­ ام با او خندیده ­ام حتی دعوا کرده ­ام، با او روزهای بسیاری را چه آسان طی کرده­ ام و شب­ها به امید دیدن دوباره اش به خواب رفته­ ام.

نمی­دانم چرا هرگاه دلم می­ گیرد بی­ اختیار یاد این جمله می­افتم: همیشه در هر رویدادی رمزی نهفته است و باز با این همه بیش از قبل دلم می­گیرد و از خود می­ پرسم فایده رخ دادن وقایعی که قرار نیست آنطورکه تصور می­کنیم پیش بروند در چیست؟ و ناتوان در پاسخ دادن به این سوال از نو می­گویم راستی زمانی فرا خواهد رسید تا علت آنچه بر من گذشته است را درک کنم و با این آرزو قطره اشکی را در خلوت سیاهی شب بر گوشه چشمانم خانه کرده است را با دست می­زدایم، ندایی در ته قلبم می­گوید بی­گمان در پس این روزهای سرد روزهایی خواهد رسید که گرمی آفتاب را بر صورتم خواهد نشاند و غرق این فکر آهسته غبار خواب چشمان نمناکم را در خود فرو می­برد.


 
comment نظرات ()